در ضمن دوست ندارم هیچکس حقیقی بودن
عشقم رو زیر سوال ببره
امیدوارم بفهمین...........
سرنوشت از من پرزور تر است
در ضمن دوست ندارم هیچکس حقیقی بودن
عشقم رو زیر سوال ببره
امیدوارم بفهمین...........
بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....
نمي بخشمت ....
بخاطر دلي كه برايم شكستي .... ..
بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....
نمي بخشمت ....
بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....
بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....
و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي..........
امیدوارم اونقدر قوی باشم که بتوووونم.........![]()
نمیگم خسته ام!
چون نمیفهمی!!من از من شدن بیزارم........
دلم برای با تو بودن تنگ است!برای تو شدن!!!
همیشه میگفتم تو این دنیا هیچی ارزش مردن نداره حتی شکست!!!
بعضی وقتها میشه تکه تکه های شکسته رو جمع کرد و ......
بعضی وقتها نمیشه..........این بار اگه بشکنم
دیگه هیچ بند زنی نمیتونه .......................
خیلی وقت بود که دلم میخواست دور از
چشم همه تنهای تنها زار بزنم.
یادمه یک نفر میگفت چشمهای من بارونی
که میشه دیدنی میشه![]()
یادش بخیر............
حالا هم که مثل این احمق ها قسم خوردم که
گریه نکنم فقط به تو خیره شدم به
رنگ چشمات توی نگاهم...چه رنگی بود؟؟؟
حالا به همه چیز شک دارم.....خوشحالم که اینا رو
نمیخونی...........
کاش میفهمیدی چقدر دوستت دارم
چقدر بهت وفادار بودم
خداااااااااااااایا تو شاهدی که حتی
ثانیه ای به دیگری فکر نکردم
اما ............چرا اینطور
شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگی خیلی سخته ............میدونم که
چرا دوستت دارم اما کاش تو
هم میفهمیدی............
که چقدر بهت نیاز دارم به .........
قرار شد گریه نکنم بااااااااااااااشه ببخش
اما هنوزم دوستت دارم![]()
تا چون از برابر این همه اجساد گذر میکنیم
تنها دستمالی دربرابر بینی نگیریم ...............
این پر ازار گند جهان نیست
تعفن بیداد است................![]()
بات چند وقتی که نبودم معذرت میخوام علت دل دردام کیسه صفرام بود
که ترشحات عصبیش از حد گذشته بود و خلاصه اینکه چون اذیت میکرد
منم سپردمش به جلاد و انداختمش دور.خلاصه اینکه الان خوبم
تو نمیدانی.........
تو نمیدانی غریو یک عظمت وقتی که در شکنجه یک شکست نمی نالد ،
چه کوهی ست !
تو نمیدانی نگاه بی مژه محکوم یک اطمینان وقتی که در چشم حاکم یک هراس
خیره میشود چه دریایی ست.
تو نمیدانی مردن وقتی که انسان مرگ را شکست داده است چه زندگی ست.
تو نمیدانی زندگی چیست ....فتح چیست ...........
تو نمیدانی هنگامی که گور او را ازخاک و استخوان و اجر انباشتی و
لبانت به لبخند ارامش شکفت و گلویت بی انفجار خنده ای ترکید
و هنگامی که پنداشتی گوشت زندگیه او را از استخوان های پیکرش جدا کردی
چگونه او طبل زندگیش را به نوا در اورد!
پ.ن:سلام من خوبم و از همه معذرت میخوام که نگرانتون کردم
سر فرصت همه چیز رو توضیح میدم خیلی زود دوستتون دارم![]()
شاید به همین خاطر است که دختر ها توی دانشگاه ما حق ندارند سیب سرخ گاز بزنند.
انگار همه ی پسر ها میشوند آدم و دختر ها خلاصه میشوند توی حوا!
سیب سرخ حوا هم تو نمیدانی که چه خوش طعم است بوی توهم و خوش خیالی میدهد
طعم هوس .................. آدم را به گریه می اندازد و رویا..........توبه هم اصلا فایده ای ندارد
نه کسی حال شنیدن دارد نه وقت.................
حالا تو هی بنویس :
سیب میوه ی عشق
انگور میوه ی اگاهی
زیتون میوه ی صلح و زندگی
انجیر میوه ی خدایان
توت فرنگی میوه ی سکس و هوس............
ولی ما هر سال گندم میکاریم!!!ْ
چیزی ندارم که بگم و هیچی نمیدونم جز اینکه به تجربه دریافتم که
طعم سیب سرخ برای دخترا ممنوعه.اگه دیدید دوستی داره مزه مزه اش میکنه
از طرف من بهش بگید جیزه!!نذارید مثل من تو گلوتون گیر کنه
و بشه یه بغض همیشگی![]()
پ.ن:این ادرس وبلاگ عابثه..................همون دوستم بهش سر بزنید
تازه وبلاگ زدهhttp://abes55.blogfa.com
شیطان همه ی صلیب ها را سوزاند و بعد روی تکه ای از چوب
نوشت:
"هر کس به دیدار خدایان میرود باید از خودش یک صلیب داشته
باشد"
فردا نعش شیطان را به صلیب کشیدند
روی صلیب نوشته بود:
"هر کس به دیدار خدایان میرود باید از خودش یک صلیب داشته
باشد"
ترس
روی دیوار مهمانسرای بین راه نوشتیم:
لطفا أهسته .......
لطفا آهسته بخوابید !!
امشب هم با بچه ها بیرون بودیم میخواستیم بریم جکس شام بخوریم دوست نداشتم
برم اما رفتم نمیخوام از خاطراتم فرار کنم تا فراموش بشن باید بتونم خودم
فراموششون بکنم.
امشب عیار و عابث و حامد رو به بچه ها معرفی کردم.ماسیس زیر چشمی
نگاه من و عیار میکرد.یه عالمه ذوق کردم که حرصشو در اوردم.
پسره ارمنیه پرروووووووووووووو
با اینکه چیز زیادی نخوردم اما حس میکردم دل و روده ام به هم چسبیده..............
داشتم از درد میمردم که بچه ها تصمیم گرفتن بعد از شام پیاده برن تا کنار اب.
نخواستم اذیتشون کنم مهدیه هم دوست داشت که بره منم مجبور شدم به خاطر
مهدیه برم.......دیگه داشتم به خودم میپیچیدم که عابث مثل این بچه خوبا اومد جلو
(پسرا پشت سر ما بودن)و گفت ببخشید مهرنوش خانم مشکلی پیش اومده؟
چرا زردشدید؟؟؟من نگران شدم...بعد هم سرخ شد..........خنده ام گرفته بود
از یه طرف درد امونم رو بریده بود.........
خلاصه اینکه من و عیار و عابث و حامد و ماسیس و مهدیه و رعنا رفتیم
(به قول بچه خواهرم ممارستان )قبل از اینکه بریم الزهرا با اجازه ی همه اوردم بااالا
(ببخشید هااااااااا )بعد هم اورژانس یه مسکن قوی زدم بعد هم اومدیم خونه...........
بعد همشون اومدن خونه ی مااااااااااااااااااااااااااااا. منم فرت در اتاقمو بستم
که کسی عروسکام رو نبینه که این رعنای فضول ابروم رو برد.....اصلا مگه چیه؟
خوب دوست دارم
از وقتی رفتن تا حالا هزار بار زنگ زدن عابث هم برام چند تا قرص قهوه ای اورد
که اگه شب حالم بد شد وخورم.......دوست ندارم اینجوری بچه ها نگران باشن.
اصلا تقصیر خودم بود اگه مثل رعنا اینقد پنکک میزدم که مهتابی بشم کسی نمیفهمید.........
عابث وقتی اومد دم در تعارف کردم بیاد بالا که نیومد چه قدر این پسر خجالتیه ...
واه واه واه واه
مامانم هم زنگ زد ببینه دکتر چی گفته..منم نگفتم که اصلا نرفتم ...گفتم که گفته داری
میمیری.........مامانی هم گفت خدا رو شکر.........
بابا درد داره خوب......یه لوله میکنه تو حلقت بعدش هم هی چشم غره میره که خانم
وول(همون تکون تکون)نخور........مثل این میمونه که جونت رو بخوان از حلقت بکشن
بیرووووووووووووووووووووووووووووووووون.....................
ماسیس امشب مخ یکی از دخترا رو زد البته اون دختره که اسمشو نمیارم مخ زدن نداره
با همه دوست میشه به قول عیار ۲۱ سالشه......من که نفهمیدم یعنی چی؟.......
شاید همون پسته ی خودمونه..........خلاصه اینکه داشتم خوش میگذروندم که .......
نمیدونم چه مرگمه....اخه من سابقه از اینجور دردا نداشتم..............
مهدیه خوابیده منم لالام میاد اما یه چیزی که نمیدونم چیه اذیتم میکنه
فکرم به چیزی مشغوله که نمیدونم چیه.......حس میکنم از درون تهی شدم
چیزای جالبی که بچه ها بهش میخندن برام جالب نیست .......
راستی چند وقت دیگه کنکوره برای بچه کنکوریها مخصوصا
عسل دوست جونم دعا کنید.........................
قول داده بودیم دروغ نگوییم اما به فکر مصلحت نبودیم
قسم خورده بودیم خیانت نکنیم اما به فکر منفعت نبودیم
مهم نیست........................!!!
از این به بعد قول میدهیم مه قسم نخوریم!!
(به نظر شما اسمش رو چی بذارم؟؟)
من چهل و دو کیلومتر و صد و نود و پنج متر دویدم تا روبان قرمز را پاره کنم
ـ همه هورا کشیدند.........
دوستم اصلا ندوید فقط یک قیچی تیز برداشت تا روبان قرمز را پاره کند ...
ـ همه هورا کشیدند..........
تا وقتی که من سیاستمدار نشوم زندگی پر از تبعیض است.
(اسم این رو خودم انتخاب کردم.........ماراتن...........)
سلام سلام سلام
امروز تا سه روز دیگه تنهام.مامانینا رفتن شیراز....جهازبرون خاله
کوچولوم مهدیه هم اینجاست .
ـ سلام من مهدیه هستم بچه رودسرم و به قول مهرنوش
خر خون هم هستم.
منم مهرنوشم اصفهان به دنیا اومدم و ابادان بزرگ شدم و
اصلیتم ترکه قشقاییه حالا شما اگه تونستید
پیدا کنید پرتقال فروش را ...
بنده طبق معمول نهار درست کردم(مهدیه دستپختش خوب نیست)
پلو عدس با گوشت............خداییش خوشمزه بود..............
راستی یک اعتراف چند وقتیه تریپ افسردگی نرفتم یعنی
تو ترکمچند وقتیه قرص هم نخوردم به قول عیار دارم ادم میشم..
راستی عیار کیه؟؟؟دانشجو پزشکیه بچه خوبیه بیچاره قرصام
رو تامینمیکرد.تازگی با داداشش عابث هم اشنا شدم......
مثل اسمش اخمو و بداخلاقه.....عابث داره تخصص اطفال میگیره
و از جماعت زن بیزاره منم که از جماعت مرد بدم میاد
(به کسی برنخوره هاااااااااا)
من کلا از محیط بیمارستان بدم میاد........
فردا وقت اندوسکوپی مجدد دارم .......معده دردای بدی دارم
تازگیها..........سری قبل که لوله رو کرد تو حلقم گفت چیزی
نیست اما هنوز درد دارم و بعضی وقتها اینقد بد میشه که
میشم لپ گلی.هااااااااااااااااااااااااا یه خبر جدید :
قراره من و مهدیه از ترم دیگه خونه بگیریم.
به قول مامان گل بود و به سبزه نیز اراسته شد........
یه خبر جدید تر اینکه همین ۱۰ دقیقه پیش مرغ عشق هام رو ازاد کردم.
و جدیدتر اینکه مهدیه داره خر میزنه .........
وجدیدتر اینکه امروز قراره با ماسیس و مهدیه و بچه ها بریم ددر.
امروز صبح امتحان داشتم که فکر کنم پاس بشم
..........اخه تا صبح بیدار موندم و خوندم
بعد هم اومدم خونه مثل جنازه افتادم تا ۷ خوابیدم و بعد هم اماده شدم که برم تولد رعنا![]()
قرار بود سور بده .........خلاصه اینکه جاتون خالی بود و خوش گذشت.............![]()
مهموناش بیشتر پسر بودن
.یکی از پسرها که ارمنی هم بود میخواست مثلا مخ منو بزنه
که نتونست...........از اون حرومزاده ها بود هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
خلاصه اینکه امروز میخواستن برام استین بالا بزنن که خدا رو شکر نشد.![]()
ماسیس قرار شد یک روز ما رو ببره کلیسا و مراسمشون رو ببینیم.![]()
کلا دوستام الکی خوشن و همشون ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا دوست پسر دارن![]()
کارایی که من ۴ سال پیش میکردم رو اینا تازه دارن مزه مزه میکنن.پسرا رو سر کار
میذارن و میخندن و حال میکنن اینا دیگه به من حال نمیده مثل اینکه من زیادی
پیشرفته هستم.![]()
از دیشب با مامان دیگه حرف نزدم .اینجوری بهتره........راحت ترم![]()
فردا هم امتحان دارم و امشب دوباره تا صبح بیدارم ......![]()
راستی یه چیز باحال دیگه..............من و رعنا به عنوان با نمکترین دخترهای جمع
معرفی شدیم و کاپ طلایی گذاشتن سرمون![]()
...........البته رعنا رو الکی الکی فقط
چون تولدش بود.........میبینید دوستای من چه .....خلن؟؟ ![]()
دلم بد جور گرفته...........چرا نمیتونم گریه کنم؟ ؟
فردا امتحان دارم و اصلا نخوندم یعنی میخواستم بخونم اما نشد......هنوز دعواست
هنوز سر و صداست...........هنوز دارند در مورد اینکه چرا من اینقدر بد هستم حرف میزنن........
مامان همه چیز یادش اومده.............خسته شدم..............یکجوری در مورد من حرف میزنه مثل
اینکه ...............نمیدونم....................اون حق داره.....من خیلی بدم![]()
و تو خودخواهانه جوابم رو ندادی شاید خیلی احمقم که فکر کردم میتونی کمکم کنی.
شاید هم انتظار زیادیه.........آره ....بین من و تو هر چی بوده تموم شده ....امروز بهت نیاز داشتم
نه به عنوان اینکه پرهامی و یک روز عشقم بودی فقط به این بهونه که یک روز دوستای خوبی
بودیم به مهرداد هم زنگ زدم شاید باید به اون میگفتم شاید اون میتونست کمکم کنه.......
اما یادم اومد که گفته بودی هر وقت بهت نیاز داشتم هر کاری که بتونی برام انجام میدی...........یادته؟
چه انتظاری میتونم داشته باشم؟شاید همه ی اینا به نظر تو مسخره باشه..........شاید میتونستی
به خاطر همه ی بلاهایی که سرم اوردی بهم کمک کنی....بایدبابت همه ی اینها ازت متنفر باشم
خوب که فکر میکنم میبینم همه ی زندگیم تباه شده.........من همیشه با مامانم مشکل داشتم و
تو خونه ی ما داشتن مشکل با مامان مساوی مشکل داشتن با باباست............
خوب که فکر میکنم میبینم اونا حق دارن من اصلا دختر خوبی نبودم فقط ابروشون رو بردم
و همیشه خرجهای اضافه ی من براشون دردسر ساز بوده.........
میدونی پرهام تو از دنیای مسخره ای که برای خودم ساخته بودم رفتی و اون دنیای مسخره
رو ازم گرفتی ازت ممنونم اما منو از دنیای پدر و مادرم هم بیرون انداختی این دیگه بی انصافیه
همه ی بحث ها و دعوا ها به تو ختم میشه همه ی حرف ها...................
دیگه هیچوقت منو نمیبینی و حتی صدام هم نمیشنوی برای همین اینا رو میگم ...........
میدونی چه وقتهایی اونقدر بغض میکردم تا خفه بشم؟؟وقتی حس میکردم بهم توجه نمیشه
برای همین همیشه دوست داشتم مرکز توجه همه باشم......مخصوصا تو و بابا
اما تو خرابش کردی پرهام..........حالا دیگه کارم از بغض گذشته اصلا دیگه برام معنی نداره
حتی دوست ندارم گریه کنم یا سیگار بکشم یا .............
تو هیچوقت نمیتونی اون بتی باشی که از پرهام ساخته بودم اصلا چرا دارم اینها رو میگم؟؟؟
ول کن مهم نیست غرض از نوشتن این اراجیف فقط و فقط این بود که بدونی امروز به تو نیاز نداشتم
به کمکت نیاز داشتم هیچوقت نتونستی بهم کمک کنی.اگه از تو کمک خواستم به این خاطر بود
که حس میکردم نزدیکترین دوستمی اما مثل همیشه اشتباه میکردم ......این دفعه واقعا فرق میکنه
تو نمیتونی بفهمی هیچکس نمیتونه بفهمه.......اگه جای من بودی چکار میکردی؟امروز از ته دل به
خاطر دختر بودنم گریه کردم.........کاری دیگه ای از دستم برنمیاد.......من جا نزدم اما واقعا در توانم
نیست...........کاش میفهمیدی...برات ارزوی خوشبختی میکنم الان نه ناراحتم نه افسرده........
فقط میخوام از اینجا برم.......به قول پری خانم مرگ یه بار شیون یه بار
خودش گفت و هنوز منتظره که من برم ......نمیخواد من اینجا باشم من بهش حق میدم و دارم میرم
تا نیم ساعت دیگه دارم میرم.دلم برای همه تنگ میشه حتی پرهام که ازش متنفرم.......
باید بروم ماندن لجنزاری است که بالهای پروازم را قیچی خواهد کرد.
یادت باشه پرهام "تو هیچوقت پیش نرفتی همیشه فرو رفتی "
فردا امتحان دارم و حس میکنم هر چی بیشتر میخونم کمتر میفهمم.
یک زمانی توی ۲ ساعت یک عالمه درس میخوندم و حالا در عرض ۱۰ ساعت خوندن
هیچی نفهمیدم........مخم تعطیل شده.............راستی اومدم که "من" رو به همه معرفی کنم.
اونایی که تو وب قبلی با من بودن "فرشید" برادر شوهر خاله کوچکم رو میشناسن...........
چند وقت پیش از من خواستگاری کرد منم ادرس وبلاگ قبلیم رو دادم که بخونه و همه چیز رو بدونه
اونم گفت من نمیتونم با کسی ازدواج کنم که در رویاهاش مردش پرهامه.من اصلا ناراحت نشدم چون
بهش حق میدادم.به هر حال اون یک مرده و به قول شهاب(داداش پرهام)این چیزا برای مردا سخته.
اونی که باهاش بودم و همه ی زندگیم شده بود بهم شک داشت و براش سخت بود چه برسه به
یک غریبه که تازه با هم اشنا شدیم.........برای منم سخته.....همیشه سخت بوده و رنجم داده.
اما اون لیاقت روراستی من رو نداشت.......بد کردم که حقیقت رو بهت گفتم؟
فرشید همه چیز رو به شوهر خاله ام گفته بود .اونم میگه من میدونستم جریان رو البته نه با این
جزییات.اخه خاله ام و شوهرش هم با هم دوست بودن چند سالی.....البته شوهر خاله ام مثل
پرهام نیست و اینکه بعد از این جریان فرشید گفت نمیتونم به عنوان همسر قبولت کنم اما میتونیم
دوست باشیم..........منم قبول نکردم چون از نیت فرشید خبر داشتم.به هر حال "من " همون فرشیده
و مثل اینکه دوست داره کل بندازه...........
ببین عزیز من نه حوصله اش رو دارم نه وقتش رو نه اعصابش رو.................
سعی کن رو اعصابم راه نری.......داداشت عصبانیت های منو دیده و میدونه وقتی خر میشم
چی میشه..........پس جمعش کن داداش ......باشه؟؟؟؟ راستی میدونی اگه احسان بفهمه
چی میشه.............هه هه هه....................
دل من سخت شکست و چه زشت
به من وسادگیم خندیدی به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
تو برو تو برو
تا راحت تر تکه های دل خود را ارام سر هم بند زنم.
سلام
اول از همه از سامان تشکر کنم که با حرفاش خیلی ارومم کرد و اینکه ..............
برام دعا کنید............امتحان دارم...........تمرکز برای خوندن هم اصلا ندارم...................
تا بعد بابای
اصلا مهم نیست برام که افرادی مثل تو چی فکر میکنن و چی میگن.................
از اینکه پرهام ترکم کرد نمیتونی به عنوان نقطه ضعف استفاده کنی.............
به هر حال این اتفاق افتاده و به افراد بدبختی مثل تو که میخوان از اب گل الود ماهی بگیرن باید بگم
هه هه هه هه
پس هنوز مهرنوش رو نشتاختین..............بابا ما یک زمانی خودمون اره ه ه ه ه ه ه ه
میدونم کی هستی ولی حتی ارزش معرفی شدن هم نداری...........بهتره جل و پلاستو جمع
کنی ............من زورم زیاد نیست برای همین از نظر جسمی تهدیدت نمیکنم اما از نظر فکری و روانی
میدونی که میتونم ..........................من تو رو میشناسم تو هم منو میشناسی
البته تا حدودی هم از تو ممنونم........یادم انداختی که کی هستم..........
هه هه هه هه
خودتم میدونی.............ازت متنفرم................باورم نمیشه...........اینقدر بی ارزشم که به
مهرداد بگی من کاری باهاش ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینقدر بدبخت شدم؟؟؟؟باشه
نوبت منم میرسه....................امروز از اون روزاییه که زده به سرم
هر کی هر چی دوست داره فکر کنه اما حالا دیگه منم و پرهام............نه ............منم و خودم
بد کردی پرهام
نمی بخشمت............هر چی شد پای خودت
سعی کن .................
هیچی.................بابای![]()
![]()
![]()
![]()
چی بگم؟چی میتونم بگم؟هنوز باورم نشده که داره چه بلایی سرم میاد......یک حالت سردرگمی....
احساس خوبی ندارم اصلا نمیدونم حس دارم؟خیلی یکجوری شدم....... سیگار و قلیون.......
هیچ کدوم دیگه فایده نداره........حتی مزه ی غذا هم دیگه حس نمیکنم .......حس میکنم فقط دارم
نفس میکشم .........اونم از روی ناچاری.........راه دیگه ای هست؟؟؟؟؟نمیتونم ادامه بدم دیگه
مخصوصا امشب که فهمیدم حسابی سر کارم.............خنده داره نه؟؟؟؟ دقیقا دو هفته است که
منتظرم برگرده...........حالا بهم میخنده که بازم سر کارم گذاشت؟؟؟نه؟؟؟باشه........بخند.......
بخند..........اگه بخواین به من نمره ی حماقت بدین از بیست چند میدین؟؟ تو چی؟؟حالا بلند تر بخند
........بلندتر...........باشه...........بخند...........عجب فیلمی هستی تو دیگه.........چی فکر
میکردم و چی شد.........باشه........چطور دلت اومد؟؟؟هر شب مثل این دیوونه ها اس.ام.اس های
اون زمان رو میخونم.........خنده داره یا گریه؟؟؟هم میخندم هم گریه میکنم چون هیچکدومش دیگه
معنی نداره........اومد اصفهان و دوباره با فیلمش خر شدم (کسی دربارش نپرسه فهمیدم دوستم داره)
اخه بچه تو چقدر خری؟؟کسی که یکی رو دوست داره نمیتونه ببینه خار به دست عزیزش بره نه اینکه
روزی هزار بار هزار تا خار تو قلبت بکنه.........دارم چرت و پرت میگم میدونم عشق و دوست داشتن
رو نمیشه زورکی طلب کرد.......اما چرا تنها کسی که دوستش داشتم اینکار رو کرد؟؟درکش برام
سخته.............حالا از خودم و همه ی ادمای دور و برم متنفرم........چرا همه باید بهت حسودی بکنن
و تو............کاش من مهرنوش نبودم.........کاش هیچ وقت دوستت نداشتم .......کاش همیشه
رضا باقی میموندم..........کاش میتونستی دوستم داشته باشی .....کاش اینقدر دلم برات تنگ نمیشد
که خودمو اینقدر کوچک کنم .........کاش زورم بهت میرسید...........کاش میتونستم...........
کاش من ........بودم....خسته شدم........دلم گریه میخواد اما دیگه گریه هم پیشم نمیاد.............
تا کی مهرنوش باشم؟؟
نمیخواستم توی این وب از ناخوشی بگم اما مثل اینکه اصلا نمیشه.
بذارید بگم براتون چه بلایی سرم اومد.................![]()
پنجشنبه صبح مثل همیشه سر کلاس ریاضی ۲ نشسته بودم که
از گروه برام نامه اوردن..........مهر و موم شده..........از حراست![]()
همون موقع رفتم ببینم چه خبره از گناهم خبر نداشتم
برای همین عجله داشتم ببینم چکار کردم........
وقتی رفتم امیری (معاون حراست)اونجا بود.![]()
ـ شما نامزد دارید؟
ـ نخیر.![]()
ـ با اقای ...چه ارتباطی دارید؟
ـ با کی؟![]()
ـ اقای ....
ـ کی هست؟![]()
ـ نمیشناسیش؟ببین اگه بگی در مجازاتت تخفیف میدیم.حتی
سه شنبه با این اقا بیرون بودی.شما دخترا میاید دانشگاه
برای این کثافت کاریها........
ـ چی میگید شما؟من اصلا این اقا رو نمیشناسم![]()
ـ ما خودمون این کاره ایم.سر ما فیلم در نیار...........
دیگه گریه ام گرفته بود...من تمام سه شنبه رو خونه بودم.شب
هم با مامانم و خاله ام رفتیم پارک.نمیدونستم دیگه چی بگم....
احساس کردم که هیچی نمیتونم بگم..........هیچی...نمیتونم
بهش بگم عوضی درست حرف بزن...........نمیتونستم از خودم دفاع کنم..
دارم داغون میشم........حرف زدن از یادم رفته.....![]()
ـ میتونید ثابت کنید که من با اقای ...رابطه داشتم؟![]()
ـلازم نیست به شما ثابت بشه ...ما خودمون میدونیم کافیه...
پرونده شما ارجاع داده میشه به کمیته انضباطی..........
میبینی؟؟؟؟هر چی سنگه همیشه پیش پای لنگه
دیگه هیچی برام مهم نیست.....وقتی عزیزترینت برات
ارزش قایل نمیشه و .......چه انتظاریباید از غریبه داشت؟؟؟؟؟؟؟![]()
يك شاخه گل سرخ كافي ست تادوباره شعربگويم وچندقطره باران شبانه تادوباره عاشق بشوم .
يك پنجره بازكافي ست تادوباره عطرتو رانقاشي كنم وچندبرگ زرد رهاشده دربادتا دوباره قدربهاررابدانم .
نگاه كن !آفتاب ساعتهاست كه پشت دراتاقم ايستاده است وگنجشك هاي بي پناه بالهايشان را به شيشه پنجره چسپانده اند .كتابها درقفسه كتابخانه ام آواز مي خوانند. دلم ميخواهد سقف رابه يكباره بردارم تادستهايم بي هيچ مانعي آسمان رالمس كنند.
سيبهاي سرخ راببين ! آيابه ياددرختان بلندقامت بهشت نمي افتي؟ وآن روزهاكه نگاهمان به نگاه خداوند مي افتاد؟ يادآن جاده ها به خيركه بي هيچ مضايقه اي مارابه سلامت ازدره هاي شيطان عبورمي دادندوزنبقهاي سبزفطرت مي رساندند .يادآن اشكها به خيركه ازهزارستاره روشن تر وازهزاردرياآبي تربودند.
نگاه كن!نامت رابه وضوح روي بوسه هاي كوچكم نوشته ام وهمه واژه هايم دارندبه سوي تومي آيند. ميدانم كه حصارهاي چوبي شب خواهدشكست ودخترزيباي صبح روي صندلي باشكوه افق خواهدنشست .
چه آفتاب بتابدچه نتابد،چه مردم تولدماه راجشن بگيرند چه نگيرند ،من عاشقانه هايم راروي يك تكه پوست پرتقال جاي خواهم داد.

پری کوچک غمگینی را میشناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...
(فروغ فرخزاد)
این وبلاگ جدیدمه![]()
با شدتی وحشیانه و جنون امیز
ان چنان که قلبم را سخت به درد اورد
ارزو کردم که ای کاش همچون مسیح هم اکنون
بی درنگ اسمان از روی زمین برم دارد
یا لااقل همچون قارون
زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.
اما .................نه
من نه خوبی عیسی را داشتم نه بدی قارون را
من یک متوسط بیچاره بودم و ناچار.........................
محکوم که پس از ان نیز باشم و زندگی کنم
نه ..........باشم و زنده بمانم
و در این وادی حیرت پر هول و بیهودگی سرشار........گم باشم
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش میمیرد
و ارزوهای سبز در دلش می پژمرد
در برزخ شوم این پیدای زشت
و ان ناپیدای زیبا خرد گردم
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست
در برزخ دو سنگ این اسیای بی رحمی که.................
زندگی نام دارد.